خرید بک لینک
کاش ی ذره بچه ها مستقل میشدن،  به معنای واقعی پاهام درد گرفته.  قشنگ ی نفر فقط در اختیارشون باشه ببردشون دسشویی بهشون اب بده،   کاش حداقل خودشون میرفتن اب میخوردن.  تو فلاسک هم اب میکنم میرن اب بازی،  همشو میریزن۰ صدتا قمقمه خریدم،  باهاش باژی میکنن ابشو میربزن همه جا رو خیس میکنن.  خودشون نمیخوابن،   باید بزارمشون رو پا،  قشنگ نیمساعت طول میکشه هرکدوم خواب برن.  واقعا خسته شدم.  درکنارش کلی کاردیگه هم دارم.  کتاب شوهر اهو خانم قشنگترین کتابیه ک تا حالا خوندم.  فشنگ نشون میده مردا چقدر بی وفان،  طرف رفته بعد از چهارتا بچه سر زنش هوو اورده.  از زنش بیزار شده.  هرکاری زنش میکنه به نظرش بده،  اما اون هوو هرکار بدی هم میکنه به نظرش،  حتی اگه بهش خیانت کنه.  نشون میده اگه مردی دوستت نداشته باشه،  گدایی کردن عشق بی فایدع است،  هرچی بیشتر التماس کنی و بخوای بهش بفهمونی دوستش داری بیشتر ازت بیزار میشه.  حالا اگه دوستت داشته باشه راه رفتنت کچل شدنت هم از نظرش جذابه.  پس خواهر من،  خیلی به عشق و وفای مردا دل نبند،   تلاش نکن عشق مردی رو به دست بیاری.  برای خودت باش. 

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1402 ساعت: 16:02

امروز هرکار کردم بچه ها برن خونه مامان نرفتن. 

دلم میخواست وایفا وصل بود۰ اشتراک فیلیمو داشتم،  بچه ها نبودن. 

فیلم رهایم کن میذاشتم میخوابیدم جلو تلوزیون میدیدم. 

اما الان برم نهار بیارم بخوریم،  حسین مریض بود روزه نگرفت منم نگرفتم. 

بعدش لباسا رو بیارم اتو کنم. 

حمام و دسشویی هم بشورم. 

خوابم هم میاد،  ی ساعتم میخوابم،  اما بیشتر نمیخوابم. 

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1402 ساعت: 16:02

دیشب خیلی پاهام درد میکرد، از بس دارم تو خونه راه میرم و ی کاری میکنم، کارهام تمومی نداره، این خونه هم خیلی جاهاش سرامیکه،  به حسین گفتم من نمیتونم خیلی گاز وایسم، سحری رو تو بپز، نرفت، خودم مجبور شدم برم. اما چه سحری شده بود :/// گوشتش نپخته بود، بعد خورشت رو کرده بودم تو آرامپز؛ اما انگار اینقدر پاهام درد میکرد درست روشن نکرده بودم/. نمیشد بخوری اصلا. چندتا لقمه نون ماست خوردیم. بعد از سحر ی خواب مزخرفی دیدم که تا مدت ها بعد از بیدار شدن نفسم بالا نمیومد. هنوزم حس بدش باهامه. مامانم مریضه و نگرانشم شدید. اولش خواب میدیدم تو خونه عموم هستیم؛ مهمونیه، البته تو خواب خونه مال خالم بود. من میخواستم برم سرکار، با اینکه تعطیلی رسمی بود و همه بودن من باید میرفتم. اما ماشین دست دخترخالم بود که بچه است، همیشه ی قسمت از خواب های بدم اینه که تو ی ماشین هستم که کنترلش رو از دست میدم. اون خیلی بد رانندگی میکرد و نیمفهمیدیم کجاییم و اینقدر دیر شد که نرسیدم برم سرکار و برگشتم مهمونی. یهویی خودمو تو ی شلوغی دیدم که ی جنازه رو دارن میچرخونن و میگن مامورای حکومت به این روز انداختنش و یهو جمعیت و مامورای حکومت ریختن تو مهمونی ما. همه فرار میکردن، من و خالم هم باهم بودیم تو شب با کلی استری از ی خیابون های تاریک و ترسناک فرار میکردیم که مامانم زنگ زد بهم، گفت منو گرفتن. البته مامانم نمیفهمید کجاست و فکرمیکرد بیمارستان بستریه. قلبم از فکراینکه مامانم رو گرفتن بردن زندان داشت وای میساد، همه صحنه هایی که تو کتاب اسمش یادم نمیاد جی بود که ی عده رو برده بودن اردوی کار اجباری تو ذهنم میومد، که مامانم رو بردن تو اتاق گاز  و .... رسیدم دم خونه مامانم اینا، در زدم، تا بابام در رو باز کر

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1402 ساعت: 16:02

از دیروز عصر خیلی سردرد بودم، بعد از افطار که روزم رو باز کردم سردردم هزار برابر شد، یجوریه که وقتی سردردم نمیتونم بخوابم حس میکنم دردش بیشتر میشه نمیتونم کاری بکنم، ی حس بی قراری مسخره میاد سراغم، ی جوری که من ی درد کشنده دارم و هیچکس نمیتونه برام کاری بکنه. گاهی جس میکنم جمجه ام داره میشکنه از تو، دندونام دارن جدا میشن و تهوع میگیرم و بدنم انگار داره تیکه تیکه میشه. بزور رفتم ی مسکن خوردم که بدتر شدم. رفتم درمانگاه، دکتر فشارم رو گرفت گفت فشارم خوبه و فقط ی آمپول کتورولاک نوشت. بعد از آمپول خوب شدم. نمیدونم این سردردها چیه که هرچند وقت یکبار میاد سراغم، میگیرنه یعنی؟ فکرکردم شاید چون آب نخوردم بدنم کم آب شده اینطور شدم، چون هوا گرمه اینجا بیرون هم رفته بودیم کلی راه رفته بودیم، خیلی هم کار داشتم. اما خب شب که برگشتیم ساعت یازده بود، و من تا دوازده خورشت سبزی پختم پلو پختم کلی ظرف کثیف بود شستم و شام بچه ها رو دادم و کاهو و سبزی شستم و آشپزخونه رو مث دسته گل تمیز کردم و حمام رفتم ساعت دوازده و نیم بود. به خودم افتخار میکنم که اینقدر سرعت عملم بالا رفته. میخواستم امروز رو روزه نگیرم چون میترسیدم سردرد بشم، اما روزه داری بهم حس خوبی میده، روزه گرفتم گفتم اگه دیدم سردردم شروغ شد باز میکنم که خداروشکر هنوز خوبم. صبح هم اومدم سرکار، تو راه که میرم خونه برم مخابرات برای خونه خط تلفن بگیریم، پدرمون دراومد وای فا نداریم. سرگرمیمون به صفر رسیده. البته ورژن 1402 قراره خیلی بیشتر دل بده به زندگی، زرنگتر باشه و به مامان و بابا خیلی بیشتر محبت کنم. میخوام با حسین صحبت کنم اگه اجازه میده بریم برای مامان موبایل قسطی برداریم؛ او داره بچه هامون رو نگه میداره، ما اگه میخواستیم بچه ه

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 18:06

از اول صبح که بیدار شدم تشنمه. سحری خورشت قیمه خوردیم، فک کنم زیاد ادویه داشته برای همین تشنه شدیم. خداکنه فقط سردرد نشم. صبح ساعت هشت اومدم سرکار، ختم قرانم رو خوندم؛، برم سایت رو مرتب کنم. دیشب از ساعت هشت که رفتم تو آشپزخونه تا یک داشتم غذا میپختم ظرف میشستم دوباره ظرف میشستم، و.... ی پیج تو اینستاهست به اسم هپی لی وومن، پیج تغیر سیک زندگی برای خانم هاست، ی چیزی گذاشته بود برای درمان کم آبی بدن، دیشب درست کردم، از اون معجون که خیلی چسبناک و بد بود ی قاشقش رو خوردم، واقعا معجزه کرد، منکه همش لبام خشک میشد بخصوص تو رمضان و با هیچ بالم لبی خوب نمیشد با این معجونه کلا خوب شده لبام. فک نمیکردم اینقدر تاثیر داشته باشه، خوبه که بقیه کارهایی که گفته رو هم امتحان کنم. مثلا برای تنظیم هورمون ها کلی کار میگه انجام بدی، سخت نیست اما حوصله میخواد. مامان یکی دیگه همکارا فوت شده داشتن میرفتن تشیع جنازه اما من نرفتم× از اینطور جاها بدم میاد. البته کارم اشتباهه، فک کنم وقتی بمیرم هیچکس نمیاد تشیع جنازم. جوجه هامون خیلی بانمک شدن، من از اون شخصیت هام که اگه از حیوونا نمیترسیدم عاشقشون بودم، خیلی خرن. اینقدر قشنگ میخوابن. بچه ها هم کلی باهاشون سرگرمن، من میرم تو اتاق یا اشپزخونه یا رو مبل، اونا جوجه ها رو میارن تو هال. سوار ماشینشون میکنن و میرن دنبالشون، عشق میکنن با این جوجه ها. اولین قدم رو برای ترسم برداشتم، دیشب حسین گرفتشون بهشون دست زدم. حیوون خونگی داشتن برای بچه ها خیلی خوبه، بچه ها که مدام میخوان یکی باهاشون بازی کنن، حیوونا هم که دوست دارن، کلی بچه ها سرگرم میشن. چندوقت پیش یکی از همکلاسی های دانشگاهم بهم زنگ زد که ی گربه خونگی دارم، دیگه نمیخوامش میخوای بیارمش برات، و من

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 18:06

تولد دوسالگی آرمانم مبارکم باشه. بمیرم که قرار نیست برای بچم تولد بگیرم :/ امروز سه قسمت از زندگی پس از زندگی دیدم. دوتاش خیلی هم جالب نبود اما حس ترس بهم داد. اما یکیش که ی خانم دکتره اتفاقات رو توصیف میکرد خیلی دوست داشتم. میگفت تو اون دنیا انگار همه چی ی جور انرژیه، قبلا که کلی زده بود به سرم که درمورد دین تحقیق کنم تو یکی از مکتب ها ی همچین چیزی رو میگفت. میگفت هیچ چیزی اونطوری نیست که ما بتونیم تصور کنیم. همونطور که خانم دکتره میگفت. میگفت خدا احاطه داره به همه زمان های ما، این از درک ما خارجه. خانم دکتره میگفت اینقدر اونجا همه چی خوب بوده که نمیخواستم برگردم. کاش ماهم اینقدر آدم خوبی باشیم که اون دنیامون خوب باشه که نخوایم برگردیم نه مث اون مرده که زنشو اذیت میکرد وقتی رفته بود اون دنیا و برگشته بود اینقدر همه چی از نظرش ترسناک بوده که اصلا دیگه به آسمون نگاه نمیکرد. یکی از همکارام چندساله طلاق گرفته با یکی از زن های فامیلشون که اونم طلاق گرفته، اینقدر خوشن که آدم دلش میخواد طلاق بگیره آزاد باشه. مدام در حال مسافرتن،هنوز یکماه نیست که از مشهد برگشتن باهم رفته بودن اهواز که دوستای پنکوشون رو ببینن. اگه دنبال پسرای باکلاس و پولدار و خوشتیپ میگردید برید تو پنکو پیدا میکنید، همشون هم دنبال ازدواج هستن مدام ازتون خاستگاری میکنن. من چندبار خواستم برای سرگرمی برم پنکو اما هردفه پنج دقیقه هم دوام نیاوردم، اصلا به نظرم چذاب نبود/ اما او همه وقتشو اونجا میگذرونه. من دغدغه هام خیلی متفاوتن. مثلا الان همه فکرم اینه که برای بچه م تولد نگرفتم، باید بریم گوشت بخریم. سحری چی بپزم؟ البته افطاری پختنی نمیخوریم، منکه حاضر نیستم به جز نون و پنیر و چایی شیرین چیزی دیگه ای بخورم. کرم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 18:06

صفحه بندی